حال من خوب است حال روزگارم خوب نیست

حال خوبم را خودم باور ندارم خوب نیست

آب و خاک و باد و آتش شرمسارم می کنند

این که از یاران خوبم شرمسارم خوب نیست

روز و شب را میشمارم; کار آسانی ست; حیف

روز و شـب را هر چه آسـان میشمارم خـوب نیست

مــن کـه هست و نیستم خـاک است; خـاک مـشربم

اینکه می خواهند بـرخـی خاکسارم خوب نـیست

ابـــرهــا در خـشکـسالـی ها دعــاگــو داشـتنـد

حــیرتـــا! بـــارانم و بـــاید نــبـارم خـوب نـیست!

مـــــرگ هـم آرامــش خــوبــی ســت مـــی فـهـمـم ولـــی

ایــن کــه تـا کـی در صـف ایــن انـتـظــارم

              خــــــــوب نـــیـست!