دلم به تاخت برو! بی مکث بتاز! در پیش رو، غباری نیست! همین هوای خوش سحرگاه، تو را بس! به تاخت برو، به تمنای دل، نه به خواهش تن، تا سپیدی صبح عزم تماشا کن!رو به رو، دریاست یا کوه یا دشت! ملالی نیست! تا تو بخواهی، توان در توانی! تا بی نهایت!
دلم به تاخت برو، وزش لطف دوست را چون نسیم بر پوست نازک حس، لمس کن. بگذار تو را بنوازد. دم به دم، مهر است که تو نفس می کشی، سرمست از ذوق وصال، رقص کنان برو، تا هیچ، اندوهی به گرد عبورت نرسد و هیچ فلسفه ای، فرصت تفسیرت نیابد و هیچ قاعده ای تو را در خود حبس نکند و هیچ فرمانی تو را نشکند!
دلم به تاخت برو! نفس در سینه زندانی است، آزاد شو و بگذار پرنده روح، بال و پر زنان از شاخه های طرب، دل دل کنان، بپرد و های و هو کند و شوق را زندگی کند، شور و شادی را بنوازد و خالی سکوت درون را از هیاهوی بی قراری، پر کند....
دلم به تاخت برو، اما....به یاد بسپار!
در این مسیر عاشقانه بتاز!
به یاد بسپار، نهالی را که کاشتی، مراقبت کنی!
اسبی را که رام کردی، زین کنی!
دلی را که ربودی، به یاد آوری!
این است رسم دلدادگی.
به یاد بسپار تو از قبیله خاکی،نه باد! گر چه چون باد می تازی! ولی هرگز از آنچه می بینی، بی تفاوت گذرنکن! به پیام هر موجودی دل بسپار! به دلی که به تو مانوس شده، به الفتی که میان هر موجودی به موجود دیگر هویدا شده ، گرم شو! دستی را که با مهربانی به سوی تو کشیده شده ، رها مکن! توجه و شوق کسانی را که به تو دل سپرده اند، حرام مکن!
آنچه را که می کاری، کاشته هایت را لگد مال مکن! خرمن خرمن گندم های اعمالت را با داس مهر و شفقت، درو کن! و از آنچه به برکات الهی دریافت می کنی، دامن دامن دامن به دوستانت هدیه کن! نیاز نیازمندان را، پیش از ابراز ، بدان ! و زخم دردمندی را پیش از آنکه بنالد، مرهم گذار!
نگاهی را که مشتاق تماشای مهر توست ، سیراب کن! روانی را که مبتلای دردی است، مداوا کن!
به آنکه محتاج شنیدن گفته های نگفته است، فرصتی برای گفتن بده و به آنکه نیاز دارد، تاریکی را به تنهایی بپیماید تا بیاموزد، شمعی برای روشنی راهش، پیشکش کن! گاهی روغنی در چراغ وامانده در راهی بریز! مثل یک کلمه روشن یا یک درود یا قدمی در راه خیز، زنده و پوینده باش!
به یاد بسپار کوزه ای که از آن نوشیدی، نشکنی!
و چشمه ای را که به پای تو جوشیده، گل آلود نکنی!
زیر سایه درختی اگر نشستی، درخت و خالق درخت را سپاس گویی و در پرتو نور و گرمای آفتاب اگر قرار گرفتی، همواره از گرمی مهر بگویی و گرم تر بمانی!
دلم به تاخت برو! ولی در رفتن و کندن و پریدن به ریشه هایت بیندیش! به دست هایی که تو را کاشتند، شاخه هایت را هرس کردند و میوه ه های ترت را چیدند! به آنهایی که همراهی ات کردند و تو را تا به امروز بال و پر دادند به دلبستگانت، به آنان که عزیزشان بودی و تو را با نیازهای شبانه، به یاد می آورند و دریاربشان، ذکر نام تو را گذاشتند! به یاد آنانی باش که برای گشایش گره هایت بر درخت آرزوهایشان دخیل بستند! آنان که با دعای خیرشان، تو را مانوس کردند، تو را دوست داشتند و تو را عزیز می داشتن! آمدگان و رفتگان و هنوز نیامدگان! آنان را نیز به یاد آور!
دلم به تاخت برو، اما برای آنها که در مسیر، زیر و بم های زندگی را به تو آموختند آموزگاران و دلشدگان در هوای بیخودی و خودی و تازه تازه، شوق و شورت را به جای قدمهاشان، پیشکش کن!
دلم به تاخت برو، و باز هم برو، افق را بشکاف و از تصور هر تصویری رد شو! ولی مراقب باش! دلی را نشکنی! زهری به کام شیرین کسی نچکانی! آشنایی را با زمین و زمینیان، بیگانه نکنی! و غریبی را بی عنایت دوستی و همراهی، در غربت رها نکنی! مراقب باش! آشتی ها را قهر نکنی و قهرها را بی بهانه، خط بزنی! مراقب باش! بسیارند دست هایی که مشتاق نوازشند، پرسش هایی که منتظر خواهش اند و گم کرده راه هایی که به دنبال نشانه اند!
آنان که تو می توانی، کوزه های خالی شان را پر کنی! نان برکت سفره هاشان را در تنور محبت بپزی! و نوشدارویی برای زخمهای پنهان روحشان باشی!
دلم به تاخت برو! دیری است گفته ام! معطل نکن! بتاز! چون باد، تیز و تک به تاخت برو، اما به یاد بسپار! در این مسیری که می تازی! تو را می نگرند و تو را می پرسند و تو را می خوانند! هر گفته یا هر کرداری، تاثیر توست بر روی هر آنچه موجود است یا موجود بوده یا خواهد بود!
تاثیر هر عمل تو یا کلام تو همواره ورای زمان و فراسوی مکان می ماند! پس، حتی در آن هنگام که بی دریغ بر آب های روشن می رانی! در آن زمان که پیوسته با بادهای سریع می تازی! هنگام خوشی و شاد، وقتی که همه میوه های باغ زندگیت را در سبد هایت چیدی! باز هم به یاد بیاور! چه کسی تو را می نگرد؟!آنکه تو را می بیند چه پرسشی از تو دارد! آنکه از تو می پرسد، از تو چه میخواهد! آیا او را می شنوی؟!
آنجاست که می گویی: آیا آنان که می دانند با آنان که نمیدانند، برابرند؟! آیا آنان که می بینند با آنان که نمی بینند یکسانند؟! آیا زندگان با مردگان یکی هستند؟!
آنجاست که در می یابی، تو همواره در حال تحولی! از شکلی به شکل دیگر!
تا آنجا که هیچ شکلی نخواهی داشت و هیچ رنگی!
اما همه شکل ها و همه رنگ ها، از تو زاده می شوند!
دل من به تاخت برو!
ولی هرگز نگو، من!
تا اگر روزی دست نیازمندی را گرفتی ، روح دردمندی را التیام بخشیدی!
نا امیدی را ، امیدوار کردی!
گره کار کسی را گشودی!
محبت را، یکسان با همگان قسمت کردی!
به یاد آوردی و دوست داشتی!
بدانی که تو ، به ابتدای روشنایی قدم گذاشته ای، و از این لحظه به بعد هر چه هست زیبایی ، نیکی و لطف است، پس تردید مکن و تا آنجا که نور درون هدایتت می کند ، تا آنجا که غباری نیست!
تا سپیده دم، همراه نفس های سحر خیز صبح روشنی، به تاخت برو و لحظه ای مکث مکن....حتی لحظه ای فقط پیش برو....و باز برو....!
تا تو بخواهی!
توان در توانی!
دلم نوشت، و باز هم گفت، همگان بدانید!
گفته باشم دلم به تاخت برو!