هرگز حسرتي در هيچ کجاي دنيا اين چنين يکجا جمع نمي شود که در همين سه واژه کوتاه : او دوستم ندارد

به اين غروب غريبم بخند حرفي نيست طلسم اشک مرا با فريب دزديدند تو هم براي فريبم بخند حرفي نيست.
وقتي دلت گرفت بشين به اندازه تمام دلتنگيات گريه کن . براي اينکه کسي اشکاتو نبينه ماهي کوچيکي شو و به ته دريا برو . ديگه نه کسي صداتو مي شنوه نه کسي اشکاتو مي بينه . حالا فهميدي چرا اب دريا شووره؟

آسمان را می خواهم برای عبور . جاده باریک است ! ماه را می خواهم برای نور را تاریک است ! تو را می خواهم برای نظافت عید نوروز نزدیک است !
@@@@

هیاهوی درونم فریادیست طوفانزا
صدایش را در انتظار درونم می شنوم
آه که فرسوده ام می سازد این دقایق
هوا کم کم رو به تاریکی می گذارد
و باز او را در تاریکی شب گم خواهم کرد


شب آرام آرام از راه می رسد و تمامی رنگها و زیباییها را در خود غرق می سازد


کاش من را هم درخود فرو می برد و محو می ساخت

کاش در بازی قایم موشک کودکی هیچگاه پیدا نمی شدم

می دانم

می دانم که تا ساعتی دیگر اشعه های خورشید همۀ تکراریها را تکرار خواهد کرد




با اولین نگاه احساش کردم
با اولین دیدار خواستمش
با اولین بوسه پذیرفتمش
اما
افسوس
افسوس که تا چشمانم را گشودم رفته بود
و امروز
جز رویایی شیرین چیز دیگری در خاطرم نیست

به تو می اندیشم
به تو که اینک در قله پیروزی خنده هایت را چون آواری بر شکسته های قلبم فرود
می آوری
به تو که قدرتمندانه دستهایت را به نشانه پیروزی بالا برده و با غروری به بزرگی قلب
سنگت بر قلب هزار پاره ام می خندی
اما...
تو به چه می اندیشی؟
به من؟
به شکستم؟
به انتظارم که سرچشمه حماقتم است؟
به چه؟
گفتم دریچه قلبم را باز کنم
شاید نسیمش نوازشی باشد بر شکسته هایم
گفتم چشمانم را بگشایم
شاید نورش روشنایی باشد بر تاریکیهایم
گفتم دستانم را دراز کنم
شاید گرمایش آرامبخشی باشد بر وجودم
آمد و مرا با خود برد
به جاهایی دور جاهایی غریب و ناشناخته
با تمامی وجود احساسش کردم
با تمامی احساسم خواستمش
این عشق بود
خودِ عشق
اما ...
عشقی اشتباه
اشتباهی به وسعت خودِ عشق
و من هنوز عاشقم

باز هم تکرار

تکرار لحظه ها

تکرار لحظه های بی تو

تکرار فاصله ها

کاش به اندازه لبخندی کوتاه می ساختی این فاصله را

زمان به کندی سپری می شود

تاریکی مطلق

گاهی صدای پرنده ای از دور نوید یک زندگی را می دهد در فراسوها

دیوارهای اتاقم هر لحظه نزدیک و نزدیک تر می شوند

گویی که می خواهند مرا در خود فرو برند

سکوتی کَر کننده همه جا را فراگرفته

می خواهم فریاد بزنم و بشکنم این حصار سکوت را

آه که ویرانم می سازد این سکوت

در نبود بال و پرهایی که رسم پروازند
سقوط تکراری است
آی پرنده مهربان
برای حرمت پرواز
حتی اگر می توانی
آسمانت را عوض کن
اگر چه بوی خستگی بالهایت به مشام می رسد

اما پیام دلنشین پروازت
چشم را میخکوب آسمان نموده است.
توی دنیا اگر قرار بود جای چیز دیگری باشم
دوست داشتم جای اشك رو گونه هات باشم
كه تو چشمات متولد شه
رو گونه هات جاری شه
و روی لبات بمیره


من كیم ؟
یه دربه در
گمشده ی محله ها
پشت پا خورده ترین
صداى شهر بى صدا
***
من کیم؟
یه پاپتی
پراز سوال بى جواب
صدتا جاده رو دیوار
نقاشى كردم توى خواب
***
دیوارا قایم شدن
اونور پرده هاى رنگ
عمریه كه دلخوشیم
به این دروغاى قشنگ
***
وسط یه ضبدرم
خونه به دوش وخسته
توى چارراهى كه از
چهارطرف بن بسته
***
خود من اینجا رو ساختم
دیوارا كار منن
رنگا رو پاك میكنم
ببین كه نعره مى زنم
***
خود من دیواراى زندونموساختم
اره
من خودم رو توى چار دیوارى انداختم
اره

از تو با تو شکوه کردم نازنينم درد دلهامو نوشتم
شب سحر شد من هنوزم قصه دل از تمام لحظه های
سرنوشتم...
می نو شتم...
می نوشتم...


من تو را بر برگ گل ها می نوشتم...


من تو را بر موج دريا می نوشتم...


من تو را با اين نفس ها عاشقونه


بر دل غمگين و تنهام مينوشتم...

دونه دونه نامه هامو پاره کردی

تو منو از شهر خود آواره کردی


بعد من هرگز نگفتی او کجا رفت

از کسی هرگز نپرسيدی چرا رفت


رفتم وديگر زمن نامی نبردی

دل به عشق ديگری بی من سپردی

بي تو من با عالمی بيگانه بودم


هر چه بودم عاشقی ديوانه بودم

بعدمن باهرکه بی من می نشينی


آرزو دارم گل شادی نچينی

تا که هستی روی خوشبختی
نبينی...


روي خوشبختی
 نبينی...


از تو با تو شکوه کردم نازنينم درد دلهامو نوشتم


شب سحر شد من هنوزم قصه دل از تمام لحظه های

سرنوشتم...
می نو شتم...
می نوشتم...
می نو شتم...

باور کن آنقدر از حوالی دلم گذشته ای

که چشمهای صبورم

از قطره قطره ی فاصله ها

متبرک می شوند

دیروز بی عشق

پشت هوای دلتنگی آینه ها

جا مانده بودم

نفرین

نفرین به مشرق تنهایی .

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد

ایمان بیاوریم به از هم جدا شدن

فردا روز دیگری است 
كه بی تو
بر عمر تلف شده افزوده می شود


همین روزها
روز رفتن از راه می رسد
و من طوری از خیال تو گم می شوم


كه انگار هرگز نبوده ام ... !


نمی دانم چرا رفتی
نمی دانم چرا
شاید خطا کردم
و تو
بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی
نمی دانم کجا
تا کی!!!!!
برای چه؟
 ولی رفتی................