تبليغاتX
ARVANA

 

ای گرامی یار وقت تنگ است و حرف بسیار . روز را به تلخی و اندوه سپری کردم و هر چه کوشیدم نتوانستم زودتر بتو نامه بنویسم ، درخواست میکنم که اندکی مرا دلداری دهی و بپایداریم  واداری زیرا دیگر تاب و توان دوری تو را ندارم و چیزی نمانده که دامن صبر و شکیبایی از دستم رها شود . آرزو دارم شب و روز در کنار تو باشم و یکدم دور از تو نگذرانم . آیا بیاد داری روزهای خوشی که مدام با هم به گردش میرفتیم و تا غروب در کنار هم احساس خوشبختی میکردیم .

فرشته عزیزم امیدوارم که آن روزگار زیبا و شاد با جلوه بیشتری بیاید و باز من و تو بخوشی در کنار هم زندگانی کنیم....ببخش که میگویم (( ما )) ولی تو نیز دوست میداری که من به عشق تو امیدوار باشم ، راستی اگر به مهر و عشق تو دل خوش نکنم چگونه زندگانی خواهم کرد .

ای نازنین دلدار داستان عشق من و تو نمونه خوبیست برای اینکه نشان دهد خواستن با پایداری و اراده توانستن است . در چند ماه توانستم سنگهای بزرگ راه نیکبختی را از پیش پای بردارم . آن کس که چون تویی را دوست بدارد و احساس کند که تو نیز دوستش میداری دیگر از انجام چه کاری ناتوان خواهد بود .

من هر شب موی تو را میبوسم و به رختخواب می روم . هنوز از تو دورم  ولی میتوانم تو را بخواب ببینم . شاید بزودی در کنار من آیی .

ای عزیز من ، همه چیز من ، نور زندگانی من ! بدرگاه خدا شکر میگزارم و از تو نیز متشکرم ، آخر آنروز فراموش نشدنی را تو ، و خدای تو ، برای من بوجود آورده بودید .

آن شب قشنگ ، آن شامگاه ابدی....آن پیوند جاوید ، میدانی من چه میگویم ؟ همان ساعت دیدارمان و آشناییمان . حرف من اینست که جاذبه تو در کلام شورانگیز توست . این کلام توانا و سحر آفرین توست که قلب مرا مستبدانه تحت اراده و سلطه خودش در آورده است .نیروی تو در کلام توست و نیروی من در قلبم....

ولی تفاوت ما در اینست که با مرگ من قلب من میمیرد ، اما کلام تو به جاودانی جهان با روی کاغذ آمدن به جاویدان میماند .

تو میتوانی به احساس من رنگ هستی و جلوه ظهور بدهی . من ترا از دور میبوسم ! این لب من نبود که لبهای گرم ترا ....میبوسید ، این قلب من بود . قلب تشنه من ....قلبی که تو آنرا در گرو عشقت از من گرفته ای . باز هم ترا با تمام قلبم خواهم بوسید  ، برای بار دیگر ............برای صد بار دیگر..................

عمری بود که در عطش انتظار میسوختم . عمری بود که در قصر رویاهایم ، با شبح خیال  آرزوهایم  را رنگ وجود میزدم ، تا آنروز آشناییمان ..................... در آن لحظه دیدارت از فرط التهاب و شادمانی حدود ناپذیری که سراسر وجودم را تسخیر نمود فریاد کشیدم ........گریه کردم........خنده کردم و دیوانگی ها نمودم ........هیچکس قادر نیست احساس مرا..........احساس پر شکوه مرا در آن لحظه بی هنگام درک نماید .

من چه میگویم ؟ خدای من ای کاش لغتی در دهان داشتم که میتوانست ترجمان سعادتم باشد ، این من هستم که یک آرزومند به آرزو رسیده ام .

من ترا دوست میدارم . با تمام توانایی خود این حرف را میزنم آنچه بگویم همین است و آنچه در وجودم ادراک میکنم همین عشق است . همین عشق......................تو نمیدانی با قلبم چه کردی....................

با خاطرات دلپذیر تو در دژ سکوت و درون اطاق تنهایی ام و در ذهن خود با خیال تو در کنار تو و در آغوش گرم تو مدتها بسر میبرم .

ای عزیز مقدسی که شراره های عشق سوزانت در مجمر قلب من همیشه شعله میکشد . اینجا بی وجود تو برایم گورستان خاموش و اندوه آفرینی است که در آن جز نعش های بیجان..............و جز اموات سرد و دژم نمیبینم .

پیش از آنکه تو را بشناسم . قبل از آنکه نگاه تو از روزنه دیدگانت که چون ابدیت پر شکوه و آسمانی بود ، بر نگاه من قلاب شود و قلبم را در همان دقایق نخستین تسخیر نماید ، این جا این شهر پر تب و تاب و نا آرام برایم جلال آمیز بود که من آنرا چون بهشت ملکوت گرامی میشمردم ولی اکنون همان بهشت ملکوتی برایم بصورت صحرایی بی سامان ..................بیابان بی رهگذر و نفرین شده ، و پر از فراق و تنهایی و غم در آمده .

نیمی از قلبم تویی ، احساس میکنم به طرز غیر قابل انکاری به وجودت در کنار خود نیازمندم .

سخن تو...................گفتار جادویی و لحن سحر آمیز تو ، حتی اگر با کلماتی تلخ و نیشدار................با مفاهیمی تند و عصبانی همراه باشند ، میتوانند تمام غمهای مرا.................حزن جانکاه و اندوه بی پایانم را از من گرفته و جانم را.....................قلب و وجودم را در شکوفه های شادمانی و سرور غرق نماید .

هنر من...................این هنری که دیگران شیفته آنند از سخن تو سیراب میشود و در گاهواره عشق مقدس تو ای عزیز مقدس من ، پرورش میابد .

من به این دو............

به سخن و به عشق فروزان تو چون پرتو خورشید و هوا برای بقای زندگی احتیاج دارم . من گرسنه گفتار شورانگیز تو هستم ، همانطور که برای غذا در ساعات گوناگون شبانه روز احساس بی قراری میکنم . من تشنه چشمه گوارای سخنان تو هستم و این عطش...............این عطش بی پایان تحمل پذیر نیست . سخن تو ، حرف تو ، معشوق پرستیدنی ام ، غذای من و نفس تو ، نگاه تو ، شراب سکر پرور و روح انگیز جان من..............و وجود تو.................عشق گرمی بخش تو ، همه چیز من است .

کجا هستند آن ساده دلانی که گمان میبرند برای پیوند دوستی و استحکام عشق ، دیدارهای پی در پی لازم است؟؟؟؟؟؟؟؟

کجا هستند آن کسانی که باور نمیکنند یک نظر میتواند دلی را برباید  وبیای دلفریبی بیفکند ؟؟؟؟؟؟؟؟

نخستین بار که این دیدگان ناصبور من بر چهره زیبای تو افتاد.................آه ه ه ه ه ه ه ه تو آنوقت گل نا شکفته ای بودی .

 دیده ای که دست گلچین ، چون به غنچه ای نزدیک شود با چه دلسوزی و رحمی باز میگردد ؟؟؟؟؟؟؟؟

من در آن دیدار نخستین جرأت نکردم نظر خویش را دلیرتر کنم . تنها به نگاه کردن قناعت کردم ، آیا همین بس نبود که رخصت دیدار داشتم ؟؟؟؟؟؟؟؟

(( یکی از قوای سری طبیعت ، زیر دست ترین نیروی یزدانی . اینست که پری چهرگان با چه سرعتی آماده دلفریبی میشوند . دیروز او را دیده اید که سادگی کودکانه خویش را پدیدار می ساخت . یکروز بیش نمیگذرد که در دل ربودن استاد شده است )) .

عزیزم چه میتوان کرد . این شور درون مقدمه نمی خواهد ، این آتش سوزان را برای بر افروخته شدن بادی و دمی لازم نیست . اخگریست که بخودی خود پدیدار میشود . این شراره نمی بایست افروخته شود ،  اما حالا که اندرون مرا گرفته است دیگر من پروایی ندارم .

تا قبل از دیدار تو اگر کسی با من از عشق میگفت من به او میخندیدم ، حالا خود بدان گرفتارم ، این درد جهانگیر مرا هم در میان اخگر سوزان خود گرفته .

خدا کند که این تنها مدت دوری من و تو باشد ، این کلمات را برای آن به تو مینویسم که خود را دلداری دهم .

موسیقیدان دلباخته....میل میکند بی جهت بنوازد ، خواننده دل سپرده.... اصرار دارد بیهوده بخواند ، شاعر دل از دست داده.... بیهوده شعر می سراید ، من هم از نوشتن این سطور لذت میبرم ، این مکتوب را چگونه به تو برسانم ؟؟؟؟؟؟؟؟........همینجا خواهم گذاشت ، همچنانکه چشمان زیبای تو مرا به خود کشید ، قلب مهربانت مرا مجذوب کرد ، این مکتوب را نیز به سوی خود خواهند برد .

راست بگو ، تو حتما از نظرهای من پی به این شراره ناگهانی برده ای ، چگونه ممکن است دلبری که خود میداند دلی را صید کرده است...نگاههای خاموش دلداده خود را نبیند و معنی آنرا نفهمد ؟؟؟؟؟؟؟؟

تو اگر یکبار خود را در آیینه دیده باشی حتما میدانی که چشم من به تو چه میگفت .

نمیدانم این مکتوب زمانی به تو خواهد رسید یا نه ؟؟؟؟ همین قدر میدانم که این کلمات را به تو مینویسم !

میدانم که از این پس از این مکاتیب بسیار خواهم نوشت . همینقدر میدانم تمام مکاتیب من ، ترجمه ناله های گوناگونی خواهد بود که از من خواهی شنید !!!!

من خود این تجربه را ندارم ولی این گروه بیشمار دلباختگان که از آغاز آفرینش جهان تا کنون داستانهای شورانگیز خود را برای ما گذاشته اند ، آیا گفته های ایشان کافی نیست که من بدانم این جمله کوچک

ترا دوست میدارم

چه اشکها و ناله ها میخواهد تا آنرا بنویسند و بزبان آورند ؟؟؟؟؟؟؟؟

دیشب با خیال تو بخواب رفتم باور کن که تا صبح نقش و رخسار ملکوتی تو در دیده من بود . دلم میخواست این خواب را هرگز بیداری در پی نباشد. اما نه ، باید تو را در بیداری هم ببینم تا اگر روزی خواب جاویدان من فرا رسید حق داشته باشم در آن خواب ابد نقش ترا در دیده و مهر ترا در سینه همواره ذخیره داشته باشم .

این شور و سودایی که آنرا عشق می نامند . با چه سرعتی پیش میرود ، نخستین گام او بیدرنگ به مقصد میرسد .

 تو حالا تمام حواس مرا به خود مشغول کرده ای.............اکنون دیگر من بدون تو خواهم مرد..............

بیایید ای پیروان لشکر یزدان ، بیایید مرا در این جهان بنگرید ، ببینید من چگونه توانسته ام خود را از هر زمان دیگر تیره بخت تر جلوه دهم .چگونه توانسته ام ناله های بدبختی خویش را در این فضای بیکران که یکسر در عالم هستی و یکسر در دنیای نیستی دارد ، انعکاس دهم .

زمزمه های حزن انگیز من پر شده است ؟؟؟؟؟؟؟؟

معشوقم ، آیا تو بر این بدبخت رحم خواهی آورد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 تقدیم به تنها عشقم و همسر عزیزم

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/02/24ساعت 2:20 PM  توسط مهدیه منفرد | 

www.love.com

found !1

loading......1

اااااا

٪۱۰

ااااااااااااا

٪۳۰

ااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

٪۱۰۰

done !1

shoma tonesti ba tamame vojood va

movafaghiyat varede

ghalbam beshi

+ نوشته شده در  شنبه 1387/02/21ساعت 11:50 AM  توسط مهدیه منفرد | 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/02/20ساعت 4:49 PM  توسط مهدیه منفرد | 

چشمهای من میل به گریه داره

 میخواد بباره

دل نمیدونید که چه حالی داره

چه حالی داره

از در و دیوار واسه دل میباره 

خدا می باره

غصه به جز گریه دوا نداره 

 خدا نداره

هر چی غم توی دنیاست مال منه

روزی هزار بار دل من میشکنه

دل دیگه اون طاقتها رو نداره 

خدا نداره

پشت سر هم داره بد می آره 

خدا می آره

از در و دیوار واسه دل می باره

خدا می باره

خسته ام

خسته!

+ نوشته شده در  جمعه 1387/02/20ساعت 4:36 PM  توسط مهدیه منفرد | 

 

نوع اول  : مرد خودخواه و متعصب افراطی

نوع دوم : مرد عصبی مزاج

نوع سوم : شوهر سختگیر و بی گذشت در امور مالی

نوع چهارم : مردی که سریع و آسان دروغ میگوید !

نوع پنجم : مردان فراری از میدان مبارزه !

نوع ششم : مردان نامنظم و بی ادب در نزاکت !

نوع هفتم : مردانی متعلق به خویشاوندان خود !

نوع هشتم : مردان راحت طلب !

همیشه محافظه کار در زندگی و آینده نگر باشید

که اینها مهمترین چیزها در تصمیم گیریهای اولیه

برای یک زندگی پایدار و سرشار از محبت میباشد .

مواظب تصمیم گیریهاتون باشید

بدون عجله

و

با ملاحظه زیاد

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/02/16ساعت 5:44 PM  توسط مهدیه منفرد | 

در دایره زمانه مردانه بمان

 با شیوه مردمی دلیرانه بمان

با مردم اهل حرف کمتر بنشین

با مرد عمل همیشه همخانه بمان

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/02/16ساعت 5:14 PM  توسط مهدیه منفرد | 

عاشق شدن مثل دست زدن به آتیش میمونه ،

پس سعی کن تا وقتی که جرأتش رو پیدا نکردی هیچ وقت بهش دست نزنی

اما اگه بهش دست زدی سعی کن طاقتش رو داشته باشی که توی دستهات نکهش داری !

____________________

برای خریدن عشق هر کسی هر چه داشت آورد اما مجنون هیچ نداشت و گریه کرد

(( گمان کردند چون هیچ ندارد میگرید ))

اما هیچ کس خبر نداشت که قیمت عشق

اشک است و قیمت اشک عشق !

____________________

عمری با غم عشق تو نشستم ........

به تو پیوستم و از خود گسستم........

ولیکن سرنوشتم این 3 حرف بود ........

تو را دیدم ، پرستیدم ، شکستم .

____________________

روزی  عشق  از  دوستی  پرسید  تفاوت منو تو چیه ؟؟

دوستی ، گفت : من دیگران رو به سلامی آشنا میکنم

تو به نگاهی ....

من آنان را با دروغ از هم جدا میکنم

تو با مرگ !

____________________

کوتاهترین فاصله برای گفتن دوستت دارم فقط یه لبخنده ....

نیشتو ببند .

____________________

عشق یعنی حسرتی در یک نگاه

عشق یعنی غربتی بی انتها

عشق یعنی فرصت ، اما کوتاه

عشق یعنی مرگ اما بی صدا

هر چی گل توی دنیاست واسه هر چی دوست خوب و مهربون

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/02/06ساعت 2:18 PM  توسط مهدیه منفرد | 

                 تا حرف رفتنو زدی               

  پر در آوردم از خوشی 

آخ که چه حالی میکنم

اگه تو پیشم نباشی

یه عمره که منتظرم

بری و راحتم کنی

یادت میاد گفته بودم

بپا

بپا باهام بد نکنی

خسته شدم از دست تو

برو خلاصم کن دیگه

خیالتو راحت بکنم

این حرفها رو دلم میگه

((..@..))!((..@..))

حقته ای بی وفا تا به ابد تنها بمونی

حقته که تا به ابد گرفتار غمها بمونی

حقته که تا ابد خنده نشینه روی لبهات

آرزوهات مثل من بمیره توی سینه

((..@..))!((..@..))

قسمت تو شدم چرا ؟

روزگارم سیاه شده

یه عمره دنبال توام غرور من تباه شده

  آتیش به جونم کشیدی خاکسترم کردی یه روز

 رفتی و خندیدی به من دم نزدم گفتی بسوز

  کینه ات رو دارم به دلم فکر میکنم به انتقام

 فکرش میاد توی سرم با اسم تو چه من بخوام چه من نخوام

ببین چیکار کردی با من که فکر انتقامتم

میخوام تو رو خوار ببینم منتظر سلامتم

 منتظرم بگی سلام  رد  بشم از کنار تو

 بشکنی و عشق بکنم با قلب بی قرار تو

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/02/03ساعت 12:53 PM  توسط مهدیه منفرد | 

سلام دوستان ، میخوام داستان پر کشیدن پدرم و عشقم رو براتون بگم :

از روزی که خودم رو شناختم و بابا گفتن رو یاد گرفتم ، معنای پدر رو فهمیدم ، محبتش توی قلبم بد جوری جا خوش کرد و دیگه بیرون نرفت . از همون جا متوجه شدم خیلی دوستش دارم ، اما حیف که غرور بیش از حد من این اجازه رو بهم نداد که حتی برای یکبار هم که شده بگم : پدرم ، بابا جون ، عزیزم ، دوستت دارم و همه وجودمی .............

حالا که نیست این عقده نگفتن بابایی خیلی دوست دارم مثل خوره افتاده به جونم ،  هیچوقت به غرورتون اجازه سرکشی ندهید ...................!

حالا فریاد میزنم از درون با صدای خیلی بلند تا صدام به اونور آسمون ، به پدرم برسه ،  میگم بابا جون هنوز برام زنده ای ، توی قلبمی ، عشقمی ، وجودمی ، دوستت دارم............!!!!.

البته پدر خودش همیشه به من میگفت اگه من بمیرم تو دق میکنی ، میدونست که من دوستش دارم .

دوستان میدونید پدرم چه جوری شهید شد :

پدر نازنینم سال ۱۳۶۴ در اروند رود شیمیایی شد . زمانی که شیمیایی زدند کنار پدر من جوانی بود بدون ماسک ، بابای عزیزم ماسک خودش رو به اون جوان بخشید .

در بیمارستان امیرالمومنین تمام پزشکان حداکثر زمان زنده ماندن پدرم رو تا ۷ سال دیگر رقم زدند ، البته با پدرم چند نفر دیگر بودند که تمام آنها سر همان سالهایی که پزشک گفته بود به درجه شهادت رسیدند .

اما به خواست پروردگار بلند مرتبه ، پدرم تا ۱۲سال و چند ماه زنده ماند ، ابتدا دانه های شیمیایی از بیرون به بدنش میزد ولی در سال ۱۳۷۸ به مدت چند ماه این دانه های قرمز رنگ لعنتی دیگر نمیزد ، غافل از اینکه از درون میزدند .

این اواخر پدر حرفهایی میزد و میگفت بچه ها من دارم میرم هااااااااااااااااااااااااااااااااااااااامیدونست زمان پر کشیدن داره  فرا میرسه .

بالاخره یک روز بد فرا رسید ، زمان آرام آرام فاصله گرفتن پدر از خانواده و پر کشیدن به آنسوی آسمان و منزلی زیبا .

در آن بعد ازظهر فراموش نشدنی ناگهان خون فراوانی از بینی پدرم جاری شد ، خونی قرمز رنگ وپر از عشق ، ظرف چند دقیقه کوتاه تقریبا ۱۳ خون پدرم روی سنگهای کف منزل ریخت ، طوری که وقتی مادرم با پارچه میخواست تمیز کنه این پارچه ها جواب نمیدادند ، بوی خون تمام فضای منزل را پر کرده بود .

اصلا برای ما یه چیز شگفت آور و تعجبی بود :(( اینهمه خون ؟ ناگهانی ؟ ظرف چند دقیقه ؟؟؟  ))

خلاصه وقتی به بیمارستان رسید پزشکان با جراحی جلوی خونریزی را گرفتند اما باز با اینحال بعد از عمل هنوز کمی خونریزی داشت که با پنبه جلوی آن را میگرفتند .قرار شد هفته بعد عمل دیگری روی او انجام شود  .

 بعد از چند روز پدر مرخص شد و به خانه آمد ، که ای کاش همانروز میمردم و پدرم را در آن وضع نمیدیدم ، آخه میدونید ....اوه ه ه ه ه ه ، بدن پدرم مخصوصا پاها و چهره اش هیچ رنگی نداشت ، اثری از خون در بدنش دیده نمیشد ، وقتی به این شکل دیدمش دلشوره عجیبی تمام بدنم را فرا گرفت ، سوختم و مرگم رو از خدا خواستم ، خلاصه گذشت تا ۲ روز قبل از عمل بعدی و ۲۴ ساعت قبل از زمان پر کشیدن پدرم از من و خانواده ..................

در آنروز پدر صبح خیلی زود از منزل بیرون رفت ، آنروز همه ما در خانه نا آرام و بی قرار بودیم ، پدر هم که نبود ، شب خیلی دیر آمد و تا آمدن پدر ، مادر عزیزم بسیار ناآرامی میکرد و بیخودی میگریست ، منم بخاطر غرور زیادم یواشکی در اتاق اشک میریختم و دلهره زیادی داشتم ، بقیه اعضای خانه هم نا آرام بودند و هیچکداممان نمیدانستیم چرا اینهمه بی قراری ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خلاصه پدر ساعت ۱۲ شب به خانه آمد ، زمانی که صدای ماشین پدر را شنیدم خوشحال شدم ولی درونم غوغایی بود . (( پدر همان روز قبل از اومدن به منزل چند جای دیگر رفته بود و حلالیت طلبیده بود ))

آنشب پدر خیلی رفتار غیر عادی داشت بگو بخندهای زیاد تا دیر وقت  ؟ ساعت ۱:۳۰ همه خوابیدند .

اما :  پدر حمام رفت ، تمام لباسهایش را شست و تا خود صبح پای سجاده به نماز ایستاد و همینطور خواند و خواند ، تا خود صبح .

وقتی هوا روشن شد برای چند لحظه خوابم برد ، ناگهان خواهر کوچکترم با نگرانی زیاد منو صدا زد  ، منم بهت زده در جا ایستادم ، صدایی بلند با نفسهای طولانی و صدادار از اتاق به گوشم رسید ، به طرف اتاق رفتم ، ناگهان پدر را نشسته بر روی زمین دیدم و مادرم بالای سر پدر شانه هایش را میمالید و او را صدا میزد و گریه میکرد ، نگاه پدر به من بود ، دوان دوان لیوان آب یخی برای پدر آوردم ، لثه های پدرم کبود شده بود ، تا پزشکها کار خودشون رو انجام بدن ، منم رفتم در اتاقی دیگر به مناجات پرداختم و فقط خدا رو صدا میزدم و میگفتم  (((( خدا جونم خواهش میکنم ، میخوام پدرم رو برام نگه داری ، همین الان جون منو بگیر و پدر رو برگردون جان من به ازای زنده ماندن پدرم .........)))) 

اما خدا به حرف و در خواست من اعتنایی نکرد و بین ما و پدر فاصله انداخت .

    ((((    تنها با ۳ نفس طولانی و صدادار ، در عرض چند دقیقه کوتاه پدر رفت    ))))

در حال حاضر احتیاج شدیدی به پدر خودم دارم فقط بخاطر پشتیبانی و حمایت از من در مقابل شخصی که باعث آزرده شدن روحم شده ..........بابا به حمایتت نیاز دارم .....میدونم که میبینی .....!

ولی از یه چیز خوشحالم ، اینکه هر وقت پدر رو میبینم (( توی یه خونه بزرگ پر از گلهای زیبا  با لباسهای سپید و چهره ای نورانی )) پدرم توی بهشت برای خودش جایی داره ، بابایی فراموشم نکن بیا دنبالم و دنبال همه اونهایی که عشق خدایی دارند و دل به این دنیای بی وفا نبستن !!!!

میخوام بیام اونور آسمون ، پیش اهلبیت ، شهدا و پروردگار بزرگ !

تنها آرزوی دیرینه و همیشگی من اینه که هر چه سریعتر از این دنیای بی وفا جدا شم و به پدر شهیدم بپیوندم ....همین !!!!!!!

نیمه ای از وجودم گم شد زمان جدایی از پدر

بمیرم برای پدرم کاش میمردم و مرگ پدر را نمیدیدم .

این گلها تقدیم به هر کی که عشق خدایی داره

از همتون التماس دعا دارم و به دعاهای همتون محتاجم

در پناه خدا شاد ، سلامت و خوشبخت باشید.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/02/02ساعت 3:13 PM  توسط مهدیه منفرد | 
 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/02/01ساعت 4:57 PM  توسط مهدیه منفرد | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
سلام.من 28ساله .
آرزوی من موفقیت شما دوستان عزیزم هست .
فقط شما رو به خدا منو هک نکنید .
منو از صمیم قلب دعا کنید .
من محتاج دعای تمام شما دوستان عزیزم هستم .
این عکس پدر شهیدم هست .

پیوندهای روزانه
اینجا چراغی روشنه....
کلبه انتظار (فرج آقا)
عکسهای دیدنی.همه چیز از همه جا نظر دهید
دست نوشته های یک پسر تنها.
آواره.مجنون.دیوانه
یاران_ناب
امید_باران
آسمون عاشقی
گلچین
سامانگان
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
هفته چهارم اردیبهشت 1387
هفته سوم اردیبهشت 1387
هفته اوّل اردیبهشت 1387
هفته چهارم فروردین 1387
هفته سوم فروردین 1387
هفته اوّل فروردین 1387
هفته چهارم اسفند 1386
هفته سوم اسفند 1386
هفته دوم اسفند 1386
هفته اوّل اسفند 1386
آرشیو موضوعی
مناجات نامه
زندگی
پدر
برای زندگی بهتر
mohabat
تبریک سال نو
تاریخچه تکواندو
نامرد
دوستت دارم
خدا
علل گناهان چیست ؟
ترس از خدا
3 معصیت اصلی ؟
سی و سه گناه کبیره
چند حدیث از امام صادق
خدا در قرآن میفرماید
فضای نت و چت
به یاد بیار منو
آکواریوم
چند بیت شعر واسه عشق خودم
داستان شهادت پدر
یه تصویر متحرک
عاشقانه
تقدیم به همسر عزیزم
پیوندها
sanjesh
naghmeh
iranseda
کلاسهای رزمی.بدنسازی و.....
چت بدون یاهو مسنجر
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان





Powered by WebGozar